نفیر سیمرغ

خرید بک لینک
عقل وعشقعجب عِطر دل انگیزینسیمی از بلندای خوش الوند می آردنوای دل خوش بابا به بر داردکه می نالدزهجران وفراق یارسرمستشودر آن گوشه ی این شهرحکیمی بوعلی سینابه اوج آسمان حکمت ومنطق همی بینمعجب حیران شدم در راه جانانمکدامین ره روم تامنرَسَم بریار سبجانیزنم بوسه به درگاهشنهم من سر به دامانشحکیمان از خرد داد سخن دارندو در دل عارف خستهسخن از عشق می گویدیقین می دان تو درمعناخرد چون مست می گرددهمان گلواژه ی عشق استکه هستی بر بناییشسخت پا بر چاست. ومن در عشق بیدارمزهر جهلی گریزانموره را با دل نالان در این وادی به پیمایمسخن با اهل دل گفتمهمانانی که دل اندر پی یاریچو بحری پر زخون دارندچو شیدایی پی دلبر ر نفیر سیمرغ...

ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال می‌کنید

برچسب: عقل,وعشق, نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 19:03

نجواچه خوشم ز در در آیی ، ز دلم گره گشاییچه شود که رحمت آید ، به دل جو من گداییتو به ناز خود توانی ، دل من به خون نشانیمکن ای همای رحمت ، تو به من چنین جفاییمن بینوای خسته ،به کجا کنم بسی روکه دگر ز تو نبینم ، همه رنج بی وفاییتو به من نگفته بودی ، که مرا زدر برانیبنما مرا تفقّد ، تو مکن چنین خطاییبه خدا که در فراقت ، دل من به خون نشستهچه شود رها کنی دل ، ز غمت شب جداییبه خیا ل من نگنجد ، بزنی به تیر مژگانبه دل چو من حزینی ،به من چو بینواییبه چه کس برم حکایت ، به که گویم این شکایتکه چه کرده بادل من ، همه ناز و دلرباییهمه آرزو کنم من ،که نهم سری به دامنبزنم به زلف چنگی نفیر سیمرغ...

ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال می‌کنید

برچسب: نجوای, نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 19:03

نجوای 1به خدا که در فراقت ، همه شب به بینواییتو بیا شبی به خوابم ، که دلم ز غم رباییمن عاشق ستم کش ، به کجا کنم همی روکه رهی نمی شناسم ، مگرم تو ره نماییچه شود اگر شبی را ، تو به کلبه ام در آییکه به چشم خود ببینی ، همه رنج بی نوا ییتو بیا که چون طبیبی ، بکنی دلم علاجیکه دلم ز درد دوری ، همه خفته در بلاییچه خوش است تیر مژگان ، بزنی به قلب ریشممگرش به هوش آید ،نشود دگر هواییدل تنگ بی قرارم ، که اسیر زلف اوشدبه خدا بمیرد از غم ، نکند دگر بقاییهمه شب دعا کنانم ، که رسم به بارگاهشبه امید آنکه دلبر ، بکند به من وفاییهمه خوس دلم که قلبم ،به اسارتش در آمدکه رها ن نفیر سیمرغ...

ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال می‌کنید

برچسب: نجوای, نویسنده: بازدید: 91 تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 19:03

Ahmad Ansari, [14.08.17 09:56]با سلام وصبح به خیر.چون پگاه دمید و خورشید خرد تابان گشت بر خود فرض دانستم تا در رهیدن از ددان سخنی گفته باشم تا راهیان حق را خوش آید ودل ناکسان بیا زارد.پس قلم در انگشتان لغزید وبه فریاد آمدتا صاحبان خرد ومعرفت رابیدار .وچراغی باشد در راه تیره بختان که شاید از غفلت به درآیند وراه بیداران وهوشیاران در پیش گیرند.واین تراوشی است از قلم این اقل وکمترین.یار اگر شود به دل ،دیو دوسر در این سرارها ز دل می کنمش ، تا که رهم زهر بلامن ز پِیَش نمی روم ،تا نکند به من جفااهل خرد همی کند ، تا بشود مرد وفاوزن (دوری)==مفتعلن ،مفاعلن ،مفتعلن ، مفاعلنبحر==رجز مثمن مطوی مخبونAhma نفیر سیمرغ...

ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال می‌کنید

برچسب: قصه,پایان,جاهلان, نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: چهارشنبه 25 مرداد 1396 ساعت: 19:03

(مردی در محراب) خدایا روز من چون شام تار استکه فرق دلبرم اندر فگار استملائک مضطرب در عرش اعلا که منشق فرق خوی کردگار استهمان یاری که محبوب رحیم استبیا بنگر که او خونین عذار استدل آزادگان در ماتم و غمدو چشمان خون فشان و اشکبار استهمه مردان حق بر سر زنانندکه زی نفیر سیمرغ...

ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:27

کلبه ی تنهاییدر شبی سرد در آن دامن کوهکه چه بس تاریک استآسمان نعره زنان می نالیدرعد وبرقش همه جا جاری بودومن اندردل شب خاموشمودراین قلب حزینقصّه ای فریادشدره ها پر می کرذومن خسته دراین کلبه تنگدر اوج سکوتهمدمی می طلبمتا کند شاد دل مسکینمبزداید غم سنگین دلموچه تنگ است فضای دل منابرها می گریندچشمه سا نفیر سیمرغ...

ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 22 تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:27

من چو بهار بوده ام،مست وخراب بوده ام
با دل من مکن جفا ، باده ی ناب بوده ام

پیر وکمان گشته ام ،خزان گرفته موی من
به یاد زلف دلبرم ، در تب و تاب بوده ام

دل ز جهان بریده ام ، تا که شو م اسیر او
مرغ به دام دلبرم ، غرق طناب بوده ام

منع دلم چه می کنی ،پر شده از محبتش
ره به دگر نمی دهد،بس که خراب بوده ام

نفیر سیمرغ...

ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:27

محراب خونوسامی تشنه ی خون است ای مردمچرا امروز این ارض وسما بس تنگ وتاریک استوبرقلبم عجب درد وغمی جاری استتو گویی تیره ابری در افق در حال رگبار استکه خون می بارد وماتم نثار هر دل بینا کند هردمفضای کوفه را غمبار می بینمزنی بر سر زنان در راه می بینمیتیمانی میان مردمی نامرد می بینمولیّ خاتم خودرا غری نفیر سیمرغ...

ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:27

دلبر مندرد و درمان را ز دلبر طالبمچون امیدی بس به سلطان قائلماوبگیر د دست این عبد ذلیلاو کند عفوم ولیکن بی دلیلمن به درگاهش چه شبها بوده امراز و رمزی را به جان بشنیده امتو رها گردی ز هر دیو و ددیگر گریزا ن خود کنی از هر بدیفکر امروت بکن ای محتشمتو مرو فردا پی مال و حَشَم نفیر سیمرغ...

ما را در سایت نفیر سیمرغ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 5 تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1396 ساعت: 20:27

صفحه بندی